قدرش رو بدون
هروقت چشمم به پنکه مي افته ياد اول دبستان مي افتم که تو اولين روز بغل دستيم به جاي سلام گفت بگو پنکه
منم گفتم پنکه
در جواب گفت : شورت بابات تنگه
و بعد اونقدر خنديد که گوزيد و وقتي عمق فاجعه روفهميد لحظه اي بنفش شد و بعد از شدت گريه عر عرش هوا رفت
و من توي تمام اين مراحل با اين چهره:| تنها دراين تفکر بودم که چرا شورت باباي من تنگ است و تنگ بودنش با پنکه چه رابطه اي دارد:|
اين تفكر منطقي ثابت مي كنه من از كودكي استعداد فلسفي تو تحليل و سخنوري داشتم...
عجب روزی بود اصلا یادم نمیره یادمه پسره تا یک هفته کلاس نیومد
نظرات شما عزیزان:
m-ikr |